قصدم اینه که کمی در باره حس تنوع طلبی در مردها و مشکلاتی که ارضا این حس به خصوص بعد از ازدواج برای زنان ایجاد می کنه بنویسم قبل از اون دو تا موردی رو توضیح میدم که در عرض یک ماه گذشته شنیدم. و بعد در پستهای بعدی در مورد این صحبت می کنیم که آیا تنوع طلبی جنسی و عاطفی در انسان یک امر ذاتی و غریزی است یا محیطی و فرهنگی است. که اگر غریزی و ذاتی است آیا صرفا به مردان اختصاص دارد و زنان را از آن بهره ای نیست؟ و اگر هست پس نمود آن کجاست؟ و اگر علت بیرونی و محیطی دارد باز هم جایگاه زنان در آن کجاست ؟ اگر توانستم یا توانستیم پاسخ این سوالها را بیابیم، می خواهم جدای از اینکه قصد ارزش گذاری در مورد درست یا غلط بودن یا تایید یا تخطئه این حس را در هر دو جنس داشته باشیم، در این باره صحبت کنم که آنچه در جامعه، بعد از ازدواج، اتفاق می افتد چیست؟ اینکه مردها به راحتی در قالب های گوناگون( رابطه آزاد - صیغه - عقدی ) اقدام به ارضا این نیاز می کنند و در مقابل حتی تصور آن برای زنان گناهی نا بخشودنی است، ناشی از چیست؟ آیا علت آن تساهل و تسامح فرهنگی ای است که در حق مردان اعمال می شود؟ اجازه های قانونی است؟ و یا حتی رانتهای فرا قانونی ...؟ و همینطور برعکس در باره جنس مقابل. بعد به این پرسش پاسخ دهیم که آیا وقت آن نرسیده که حداقل مفر قانونی آن بسته شود؟ بعد از آن یعنی وقتی بر روی ممنوعیت قانونی قضیه توافق کردیم و با این تصور جلو رفتیم که تعدد زوج یا زوجات ممنوع است، تنها موردی که باقی می ماند رابطه آزاد است. موردی که اینجا به نظر می رسد باید در باره آن صحبت کرد، این است که فردی که دارای این خصوصیت است خودش نسبت به آن آگاهی داشته باشد. یعنی او بداند که فردی است که از نظر جنسی و عاطفی تنوع طلب است و حالا که مفر قانونی هم ندارد به جای اسیر نمودن خود و دیگری در بازی ازدواج و دروغ گفتن، اصلا قید ازدواج را بزند و به همان روابط آزاد اکتفا کند. اما اگر قرار است تن به این قرارداد بدهد باید قواعد آن را رعایت کند ...
اپیزود اول: هشت سال پیش عقدش کرده بود اما تازه چندماه قبل خانمش فهیمد. جنجالی به راه افتاد که نگو... فکر می کنید بعدش چی شد. همسر دوم گفته طرف رو دوستش داره و حالا که زن اول فهمیده طرف هم باید شبهاش رو تقسیم کنه ... فکر می کنید زن اول چی کار کرد؟ طلاق گرفت؟ مرد رو از خونه بیرون کرد؟ ترکش کرد؟ نه بعد از جیغ و شیون ونفرین و قهر و ... بالاخره فهمید که باید کوتاه بیاد. فهمید که اینجا ایرانه. اون اگه بخواد طلاق بگیره حق و حقوق چندانی بهش تعلق نمی گیره تازه با چه معیار و با کدوم ترازویی قراره ۳۰ سال عمر و جوونی و احساس و عاطفه و اعتماد و (حالا کمی حماقت) رو کشید و بعد هم گفت بیا خانم اگه می خوای بری برو اینم حق و دستمزد این سالهات... حتی اگر به قیمت غرور و اعتماد و شرافت پایمال شده اش هم قصد رفتن کند. کجا بره و چه کنه ... زنی که نه تخصص و کاری داره و نه اندوخته کافی. تازه برای خانواده ای که دو تا دختر بزرگ دم بخت داره پخش شدن خبر قضیه و... ازدواج دخترها رو هم بامشکل رو به رومی کنه ... می شینه پیش خودش دو دو تا چهارتا می کنه می بینه چاره ای نداره جز اینکه با هاش زیر یک سقف بمونه. حداقل برای تظاهر جلو دیگران .بقیه اش دیگه مهم نیست... چون اصلا دیگه چیزی بین اونها وجود نداره که مهم باشه یا نباشه. می دونید آقا اما در این شرایط چی گفته؟ گفته دوستشون دارم . هر دو رو! هیچکدوم رو هم طلاق نمی دم. تازه کار اشتباهی نکردم . شرعی وقانونی بوده ... اینجا تنها چیزی که اصلا مهم نیست احساس و شرافت و عشق ( احتمال یک طرفه ) و خواسته و نظر و در کل وجود و موجودیت فردی است به نام زن. کسی که به اشتباه یا درست تمامی جسم و روحش رو سی سال در طبق اخلاص تقدیم یک زندگی کرده ... می دونید این خانم طی این سالها وقتی از در و همسایه و دوست و آشنا موارد مشابهی می شنیده با کمال غرور هم به خودش و هم به دیگران چی می گفته ؟می گفته خدا رو شکر که شوهر من از اوناش نیست... چرا نیست یا چرا نباشه ... تا زمانی که قانون و فرهنگ و عرف به راحتی اجازه ارضا حس تنوع طلبی یک جنس و سرکوب این حس را در دیگری را می ده. به نظر من همه زنان متاهل باید به این فکر باشند که خیانت از طرف مقابل خیلی نیازبه نشونه های قوی که حاکی از مرگ عشق و علاقه واختلاف و تغییر رفتار و... بده نداره. نمونه همین مورده که طرف گفته هر دو شون رو دوست داره؟ مرگ تنها در خانه همسایه رو نمی زنه... تنها راه حل تغییر قوانینه که اجازه نده یک جنس به راحتی زندگی دیگری رو به بازی بگیره
اپیزود دوم
مورد بعدی جالبتره. طرف دو ماهه که رسما شبها دیگه خونه هم نمیاد و با وجود این که یه دختر ۸ ساله داره . به خانمش گفته اصلا براش مهم نیست که اون چیکار می خواد بکنه.
گفته :می خوای بمون و زندگیت رو بکن یا بذار و برو...
جالبه نه؟ اتفاقا زن این یکی داستان ما هم مونده و به اصطلاح داره زندگیش رو می کنه. وقتی بهش می گن برو درخواست طلاق بده میدونید چی گفته؟ گفته: "نه - آخه دوستش دارم ..."
