تبليغاتX
sparethra - ما و آن سبز پوش های لعنتی
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
ما و آن سبز پوش های لعنتی

 

ساعت: 4 عصر
در کافی شاپ آرام سی تو، در خیابان کریم خان نشسته ام و قاشق قاشق کوکتل شکلات را که دیگر مخلوطی از آن کُره های قالبی نیمه آب شده و مایع سرد و شیرین شکلات است، فرومی دهم و مجله محبوبم را ورق میزنم. اما همه چیز به این آرامی و لذت بخشی هم نیست. یعنی قرار نیست که باشد! ساعت 5 در میدان 7تیر قرار داریم و من چون این طرف ها کار داشتم، زودتر آمده ام...انتظار، حس خوشایندی نیست. باور کنید! نمی دانم تا یک ساعت دیگر چه میشود...چه خوب بود آن ها که کشورمان را اداره میکنند، میفهمیدند که تجمعی ساده برای پافشاری بر حقوقی که آشکار و پنهان نادیده گرفته میشود، تهدیدی علیه امنیت ملی نیست! یعنی ممکن است؟!

ساعت: 4:30 عصر
بالاخره از آن آرامش لعنتی کافی شاپ خودم را خلاص میکنم و پا به خیابان شلوغ و پر هیاهوی کریمخان میگذارم. خیلی دوست دارم در مسیر، آشنایی ببینم و از این تنهایی عذاب آور خلاص شوم. اما فعلا که خبری نیست. همه چیز عادی به نظر میرسد. کمی آن طرف تر مامور راهنمایی و رانندگی ماشینی را جریمه میکند، مردم با سرهای پایین، با شتاب از کنارم رد میشوند و احتمالا به دنبال کارهایشان که همیشه عقب مانده میروند، اتوبوسی در ایستگاه ترمز میکند و مسافران سوار و پیاده میشوند...شهر در امن و امان است انگار.

ساعت: 4:40 عصر
پارک قائم مقام اما چهره دیگری دارد. کم کم نگرانی هایم رنگ واقعیت میگیرد. تجمعی کوچک و این همه مامور؟! حضور بی سابقه نیروهای لباس سبز مردم عادی را هم شگفت زده کرده و به پارک کشانده است. فعلا که تعدادشان چند برابر تجمع کنندگان است! دور پارک چرخی میزنم و احتمالا چون پسرم، کسی شک نمیکند که جزو متهمین باشم! التهاب را خیلی راحت میتوان در چهره افراد پلیس خواند و من اصلا نمیفهمم چرا و احتمال میدهم که خودشان هم نمیفهمند. به خصوص درجه دارها نگران ترند و حتما حس مرموزی به آنها میگوید امروز مسوولیت سنگینی بر دوششان است. مسوولیت برخورد با یک مشت اخلال گر که احتمالا جزو آن 70ملیون ملت غیور و همیشه در صحنه کشور نیستند و در زمره اوباش طبقه بندی میشوند!

ساعت 4:45 عصر
از جلوی 4 دختر و پسر، نه ببخشید 2 برادر سبز پوش و 2 خواهر سیاه پوش انتظامی رد میشوم. فکر میکنید موضوع صحبتشان چیسـت؟ چگونگی برخورد با افراد یا مرور تاکتیک های عملیاتی و بستن کوچه های مشرف به پارک و مدیریت بحران؟ نه! آن ها درباره باخت دیروز ایران صحبت میکنند و این که اصلا حقمان نبود و دایی در زمین قدم میزد و... خیلی هم صمیمی هستند. حالا کاری به نسبتشان با هم ندارم! لحظه ای فکر میکنم شاید تفاوت ما و آنها خیلی نباشد. شاید خیلی وقتها مثل هم فکر کنیم، مثل هم فریاد بزنیم و مثل هم دلمان برای کشورمان بتپد...پس چرا گاهی این قدر دشمنانه روبروی هم می ایستیم؟ کسی جوابی میداند؟

ساعت 4:50 عصر
شروع کرده اند به راهنمایی جمعیت به خارج از پارک. طبق معمول در آغاز کار با آن کلمات شیک و مودبانه "خانم محترم بفرمایید" و "آقای محترم خواهش میکنم" که نشان از شعور و فرهنگ بالای پلیسمان دارد! میدانم که این لحن عوض میشود...خیلی زود. بچه ها دسته دسته میشوند. بعضی دور پارک میگردند و بعضی به سمت ایستگاه مترو در وسط میدان میروند. این بار نیروی انتظامی عزیزمان خیلی زود دست به کار شده. تجمع 8 مارس در پارک دانشجو لااقل یک ربع بی مشکل ادامه یافت اما این بار انگار حرفه ای شده اند دوستانمان. 10 دقیقه مانده به شروع مراسم همه را می تارانند. کمی سردرگمیم، کمی بی حوصله، کمی نگران. هنوز مانده تا برخوردهای اصلی شروع شود.

ساعت 5 عصر
کم کم جمعیت بیشتر میشود. نمی دانم این مردم با هدف تجمع آمده اند، یا رهگذرانی هستند که حس کنجکاوی قلقلکشان داده. به نظرم جای خوبی را انتخاب نکرده اند برای ارضای این حس! از طرفی تعداد لباس شخصی ها هم کم نیست در میان افراد. کسانی که سعی میکنند خود را ظاهرالصلاح جلوه دهند اما گاه صدای گرفته بیسیم پنهان شده در جیب که دستورات لازم را صادر میکند لوشان میدهد! زنان پلیس هم آمده اند برای ارشاد هم جنسان خلافکارشان لابد. فضا به شدت ملتهب است و منتظر جرقه...


ساعت 5:10 عصر
تمام شد. صبر پلیس ها را میگویم. باتوم ها درآمده اند و به گونه ای تهدید آمیز در هوا تاب میخورند. عده ای از جمعیت با بالا گرفتن کاغذهایی که رویش شعار نوشته شده شروع به حرکت دسته جمعی میکنند و دیگران هم با آنها همراه میشوند. صدای فریادهای دوطرف فضا را پرکرده است. هر حرکت خشونت آمیز نیروهای انتظامی و شبه انتظامی با فریاد معترضین روبرو میشود. کاغذ ها گاه به هوا فرستاده میشود تا در دستان رهگذران فرود آید و آنها را هم از خواست شعار دهندگان مطلع کند. باور کنید اصلا چیز تندی ننوشته اند. تنها محکومیت تبعیض های رایجی است که از بس واضح اند دیگر نباید گفتنشان تابو باشد...که هست انگار!

ساعت 5:30 عصر
تعقیب و گریز ادامه دارد. اصرار و انکار هم. اصرار آنها که رفتنمان را میخواهند و انکار ما که دستوراتشان را نادیده میگیریم. اصرار ما که حقوقی انسانی را میخواهیم و انکار آنها که نمی بینند یا خود را به ندیدن میزنند و یا شاید هم مامورند و معذور! چند بار سعی میکنند جمعیت را به کوچه های بن بست بکشانند اما موفق نمیشوند. خیلی سریع به همه مغازه های مسیر دستور تعطیلی میدهند. کرکره ها یکی یکی پایین میآید تا کسی به جایی پناه نبرد لابد! کم کم باتوم ها پایین می آید و بر بدن جمعیت مینشیند. خوب رسمش هم همین است دیگر...وقتی کلام اثر نمیکند باید زد! ولی کسی بگوید لطفا این رسم مال چه زمانی و چه کسانی است؟ انسان های متمدن امروز یا قرن های دور از تمدن انسان های پیشین؟

ساعت 6 عصر
گزارشم دارد تکراری میشود. هسته اصلی تجمع کنندگان دور ورودی مترو میدان 7تیر ایستاده اند. گاهی کسی با صدای بلند صحبت میکند. آن ها هم که یکی یکی سوا میکنند و درون مینی بوس های آماده به خدمت میفرستند. دختر و پسر فرقی نمی کند. مهم این است که تو اخلال گری. آنجا یکی از زنان دستان دستبند زده اش را بالا میگیرد تا به عابرین کنجکاو عمق فاجعه را نشان دهد. خیلی زود پایین می آورندشان به زور مشت و لگد. دیگر از آن ارشاد های مهربانانه خبری نیست و همه چیز دستوری شده واطاعت نکردن هم مساوی است با نشستن روی صندلی های نه چندان نرم مینی بوس های سبز و سفید.



ساعت 30 :6 عصر
جمعیت کم کم متفرق میشود. خیلی ها را گرفته اند. تا کنون سابقه نداشت این گونه برخورد با چنین تجمعاتی. معلوم میشود که سال پیش تنها آزادی های مقطعی دوران انتخابات بود که کمی تنفس را اجازه میداد. خیلی ها نگرانند. از همراهان و دوستانشان خبری نیست. معلوم نیست بچه ها را کجا برده اند. کسی میگوید عشرت آباد، دیگری میگوید اوین! به چه جرمی معلوم نیست...ماندن فایده ای ندارد. خبرها هم کم کم از گوشه و کنار میرسد. موسوی خوئینی ها، پروین اردلان و خیلی های دیگر که مشهورند یا انسان هایی معمولی که تنها حقشان را میخواستند، معلوم نیست که اکنون کجایند. زندان؟ بازداشتگاهی غیر رسمی؟ زیر ضربات مشت و لگد؟ کسی نمیداند...

زمانی برای فکر بیشتر
22 خرداد 85 هم گذشت و خاطره ای دیگر شد از فعالیت های مرتبط با زنان در ایران و همین طور برخورد عجولانه و خشن سردمداران این کشور. خاطره، پررنگ است و پررنگ میماند حتما و سال های دیگر هم که تلاش ها و خط شکنی ها مرور میشود، در بازخوانی خفقان این سالها بیشتر به چشم می آید. اما اگر کسی بپرسد که مراسم دیروز موفقیت آمیز بود یا نه چه میگوییم؟ نمی خواهم درگیر احساس یا تعصب شوم و با موج تحسین های به راه افتاده در وبلاگستان همراه. اصلا هم فکر نمی کنم صدای آزادی زنان خیلی نزدیک است! به نظرم هنوز خیلی مانده تا موفقیت های عملی...شاید ابتدا باید انتظاراتمان را معلوم کنیم از این حرکت و بعد به قضاوت بنشینیم. آری اگر هدفمان اعلام حضور بود و فریاد این که جنبش زنان و مردان ایران در مقابله با تبعیض های جنسیتی زنده است، نمره خوبی میگیریم در برگزاری مراسمی که می تواند سمبلی باشد برای ادامه مبارزه. اما اگر انتظاری از جنس عمل و راهبرد داشته باشیم از برنامه ای که همه گروه های فعال زنان هم روی آن اتفاق نداشتند، بعید است که خیلی بتوان خوشبینانه دید مسیر پیش رو را و انتظار فرج شگرفی داشت از تاثیرات این کار، حتی در عرصه عمومی. نمی خواهم بدبین باشم و تجمعی را که خودم هم از آن حمایت کردم زیر سوال ببرم. دست آوردهای آن را هم که به نظرم بیشتر جنبه سمبولیک یا اعلا م حضور داشتند، انکار نمیکنم. اما با دیدن خیل گسترده بازداشت شدگان و برخوردهای نابخردانه و خشن نیروی انتظامی، علیرغم پافشاری بر مطالبات به حق و انسانیمان، به نظرم میرسد که با فکر بیشتر، اتحاد وسیع تر و آگاهی رسانی عمومی قوی تر، میتوان در این عرصه موفق تر و موثر تر بود...این حرفها نشان از جا زدن های کودکانه ندارد...باور کنید.

عکس ها از: آرش عاشوری نیا

نوشته شده توسط روزبه در 16:0 | | لینک به این مطلب