تبليغاتX
sparethra - سقوط
شنبه پانزدهم مهر 1385
سقوط

چیزی که می خوام براتون بنویسم، داستان نیست، واقعیته، زمان وقوعش هم خیلی دور نیست، همین 2-3 سال پیشه.نمی دونم چی شد که چند روز پیش یکدفعه این اتفاق یادم اومد، دیدم بد نیست برای شمام تعریفش کنم.ببخشید که ناراحت کننده است.

یکی بود یکی نبود.دو تا دختر خاله بودند حدود 18 ساله، بذارین اسم یکیشونو بذاریم شنگول و اون یکی روهم منگول.

یه روز منگول با مامان و باباش رفتن خونه ی شنگول اینا.شنگول اینا توی یه برج بیست طبقه زندگی می کردند.بعد از اینکه حال و احوالپرسی ها تموم شد، شنگول و منگول رفتن تو محوطه ی برج قدم بزنن.در حال قدم زدن، شنگول چند تا از دوستاشو دید و سلام و علیک کردن که یه سری از این دوستان هم ، پسر بودند.

اما از بد روزگار، وقتی شنگول مشغول حرف زدن با این پسرها بود، بابای منگول از تراس آپارتمان، اون دو تا رو دید.چشمتون روز بد نبینه، وقتی شنگول و منگول برگشتن،بابای منگول الم شنگه ای به راه انداخت و بدترین فحش ها رو نثار منگول کرد وگفت:" تنبیه اصلی باشه وقتی برگشتیم خونه " و منگول با چشمای گریون به اتاق پناه برد.

ولی دیگه دعوا توی خونه ادامه پیدا نکرد، چون منگول، خودش رو از پنجره ی طبقه ی 17 یا 18 برج به پایین انداخت...

نوشته شده توسط بهاره در 11:33 | | لینک به این مطلب