تبليغاتX
sparethra - نمایش نور در دل سیاهی
شنبه بیست و نهم مهر 1385
نمایش نور در دل سیاهی

      


تابلوهایی سرشار از شادی...

تابلوهایی از یک دختر 20 ساله...

آثاری سرشار از رنگ، زرد،آبی، قرمز،سبز...

اما وقتی وارد نمایشگاه دلارا می شوم فقط با سیاه و خاکستری روبرو می شوم، در تابلوهایش طناب دار

می بینم، میله های زندان و...

شوکه می شوم،بغضی راه گلویم را می بندد.

قبل از آمدن به اینجا هیچ دیدی نداشتم، آنقدر قتل و زندان از من دور بود که احساسی را در من ایجاد نمی کرد

اما وقتی پدرش را دیدم، مادرش را...

آنها می توانستند پدر و مادر من یا دختر همسایه باشند!

دردناک است، دختری بهترین سالهای جوانی را در زندان و با دلهره ی همیشگی اعدام می گذراند.آن هم به جرمی ناکرده!

نمی دانم سادگی بوده یا بچگی یا حس فداکاری، اما دلارا به هر کدام از این دلایل به قتلی ناکرده اعتراف می کند تا از اعدام پسرکی دیگر جلوگیری کند، به امید اینکه سنش کمتر از 18 سال است اما...

داد میزند،فریاد برمی آورد اما...

گویا همه گوشهایشان را گرفته اند.گویا چشم فرو بستند، حتی بر شواهد و مدارک!با لج و لجبازی بر حرفی پافشاری می کنند و به راحتی حکم اعدام دختری را صادر می کنند!

به طور اتفاقی شاهد صحبت های خرمشاهی(وکیلش) و آسیه امینی با دلارا میشوم.خط های تلفن در چند ثانیه فرصت دست داده سعی می کنند بین او و نمایشگاه پلی بزنند، تا او را به میان نقاشی ها و دوستدارانش بیاورند، تا به او بگویند چه هنرمندانی به دیدن آثارش آمده اند و چقدر جایش خالیست...

دلم گرفته، دیوار، زندان...

اما بارقه نوری در نقاشی ها به چشم می خورد، نوری که از بین سیاهی ها راه باز کرده...

همه امیدواریم، خرمشاهی، پدر و مادرش، همه آنها که آنجایند و فکر می کنم همه ی شما که از حالش باخبرید...

همه منتظر روزی هستیم که از آن چهار دیواری به در آید و دوباره تمام نقاشی هایش پر از صورتی و نارنجی شود...

    

   عکس بالا: جواد منتظری وبلاگ آسیه

 

  

نوشته شده توسط بهاره در 19:47 | | لینک به این مطلب