در ميانه تلاشهايي که براي تغيير شرايط اجتماعي و وضعيت زندگي زنان انجام ميدهيم، گاهي با موقعيت هاي عجيبي روبرو ميشويم. موقعيت هايي که به يادمان مي آورند عليرغم مشاهده تغييرات مثبت فراوان در عرصه جامعه، رسيدن به هدف مطلوب و دست يابي به محيط زندگي عاري از تبعيض هاي جنسيتي بسيار دشوارتر از آن است که به نظر ميرسد!
مثال ها براي اثبات اين مدعا فراوانند و بي شک هر کداممان با دوره کردن روزمره ها، به تعداد زيادي از نمونه هاي اين چنين بر ميخوريم که افراد به نقش هاي از پيش تعيين شده خو گرفته اند و جدايي از آن ها را سخت و يا بعضا غير ممکن ميدانند. اين که تکرار موقعيت هاي مشايه سبب شود انسان ها به راه و روش مرسوم زندگيشان عادت کنند و آن را به طور کامل ( با وجود همه مشکلات تحميلي) بپذيرند، اصلا دور از ذهن نيست و حتما در بررسي هاي انجام شده در زمينه جامعه شناسي رفتاري و تاثيرات متقابل فرد و جامعه کاملا شناخته شده است. اما اصرار بي حد و پافشاري بي دليل فرد بر ادامه وضع موجود، آن هم در شرايطي که دست کم در عرصه گفتار، فرد ياد شده از آن شکايت دارد، کمي عجيب به نظر ميرسد.
در يکي از ميهماني هاي خانوادگي وقتي نوبت به آماده کردن شام رسيد (ساندويچ هايي که همه مخلفات آن آماده بود و تنها بايد درون نان ها قرار ميگرفت!)، به همراه يکي از پسرهاي جمع به آشپزخانه رفتيم و وظيفه اين کار را به عهده گرفتيم. کاري که از بس ساده بود هرگز احتمال درست از آب در نيامدن آن نميرفت و هرطور که انجامش ميدادي خوب ميشد! اما يکي از خانم هاي حاضر به هيچ وجه زير بار نميرفت که در آشپزخانه نباشد و در آماده کردن غذا مشارکت نکند. تا آن حد که من مجبور ميشدم صراحتا (البته با رعيت نهايت ادب و احترام!) از او خواهش کنم که از آن جا برود و کار را به ما بسپارد! البته ايشان هرگز کاملا آرام نشد و هر از گاهي نظري مي افکند و يا سراغي از ما ميگرفت. دوست دارم باز هم تاکيد کنم که اين حساس بودن نميتواند به خاطر نگراني از بد انجام دادن کار بوده باشد چون همه چيز آماده بود و خراب کردن کار هنر بسيار زيادي ميخواست که از عهده افراد عادي بر نمي آمد. من و دوستم هم هر دو دوران دانشجويي را در خوابگاه زندگي ميکرديم و به انجام چنين کارهايي کاملا آشنا بوديم. تنها چيزي که به نظر من ميرسيد دليل نا آرامي فرد ياد شده باشد، عادت هر روزه وي به مفيد بودن در عرصه سرويس دادن به خانواده و ميهمان هاي احتمالي بود و اين که چنين کاري وظيفه کساني مثل اوست نه ما پسرها!
میتوان از کنار اين واقعه و هزاران مساله بسيار بزرگ تر که در کنارمان اتفاق می افتد به سادگی گذشت و آن ها را طبيعی دانست. اما همين حادثه های به ظاهر کوچک درس های زيادی ميدهند به ما که قرار است در عرصه اين جامعه فعاليت هامان را شکل دهيم و تغييرات فرهنگی اجتماعی گوناگونی را سبب شويم. راه درازی در پيش داريم انگار...رفتن راه های صد ساله، تلاش دراز مدت می خواهد!
