تبليغاتX
sparethra - پنجگانه های اسپارترایی
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
پنجگانه های اسپارترایی

زرین من رو دعوت کرده که به  جنبش پنجگانه نویسی بپیوندم . ( البته قرار فردا  رسما تو وبلاگش دعوت کنه ) امامن از حالاشروع می کنم .البته چون وبلاگمون گروهیه سعی می کنم یا موضوع مرتبط بنویسم

و چون خیلی خاطره مرتبط ندارم   اولیش رو می نویسم وپیشاپیش روزبه، بهاره، شیده و پیام رو هم دعوت به نوشتن در همین وبلاگ می کنم تا پنجگانمون تکمیل بشه  .

۱-من افتخار میکنم که ازبچگی جزو آدمهای اندیشمند منطقی و عقل گرا بودم(شما بخوانید دکارت)..

 یامه ۵ یا ۶ سالم بود با یی از دوستهای خونوادگی رفته بودیم اوشون فشم ویلای اقوام اونها . اتفاقی که افتاد این بود که سوییچ ماشین بابام گم شد(ما اون موقع یه فیات نقره ای داشتیم -حالا هیچی نداریم )  . وقتی جستجو نتیجه نداد یکی نفر  از عقلای بزرگسال پیشنهاد دادن که مامانم گوشه چادر یا لباسش رو گره بزنه تا سوییچ که خیلی هم در آن شرایط حیاتی بود پیدا بشه ( مامانم اون موقع چادر رنگی به سبک اصفهانی ها سر می کرد ). خلاصه چشمتون روز بد نبینه من همین که با  این  صحنه رو به رو شدم . شروع کردم به نق زدن و بعد گریه و آخرشم هوار زدن که آخه : این دوتا چه ربطی به هم داره . ( از حقم نگذریم که من بچه نحسی بودم و کافی بود بهانه دستم بیفته چه منطقی چه غیر منطقی). بیشتر هم از این ناراحت این بودم که چرا مامانم تن داده و به حرفهای این ادمها احمق گوش کرده . حالاهم مامان هر وقت پیش بیاد این خاطره رو برای همه تعریف می کنه و از حق نگذریم کلی هم با غرور   و افتخار ازش یاد می کنه که بچه شش ساله عقلش بیشتر از چند تا آدم به اصطلاح بزرگ می رسیده  ....  خودشم می گه که اعتقادی به این چیزها  نداشته اما به هر حال توی رودربایستی  زنها گیر کرده و..... 

اما یه چیز جالب   تا حالا فکر کردین به این که این خرافات بدجوری یقه این جنس زن رو گرفته

۲-

نوشته شده توسط مهسا در 13:6 | | لینک به این مطلب