بازی شب یلدا ابتکار جالبی بود که در وبلاگستان آغاز شد و پیش رفت و تمام شد به نظرم. دست کم با روحیات و پشت پرده زندگی دوستانمان (البته با انتخاب خودشان) آشنا شدیم و همدیگر را بیشتر شناختیم (باز هم البته به عنوان انسان و فارغ از جنسیت و ملاحظات مرسوم آن). قبلا هم در وبلاگ شخصیم نوشتم که به نظرم دیگر دیر شده برای شرکت در این بازی جذاب وگرنه که اسمش رایلدا نمی گذاشتند و چیز دیگری بود مثل زمستانه یا آخر سال و الا آخر. اما ایده مهسا چیز دیگری است. نوشتن از تجربیات شخصی مرتبط با جنسیتمان و آنچه جامعه از ما انتظار داشته و درگیر شدن های احتمالی با تناقضات مرسوم در این وادی می تواند ایده جالبی باشد برای شروع دیگری. این است که تصمیم گرفتم یک تجربه مربوط به مسائل زنان و مردان و تبعیض های اجتماعی را که خودم با آن درگیرم برایتان بنویسم. امیدوارم دوست عزیز دیگری که پیش از این برای بازی یلدا دعوتم کرده بود دلگیر نشود که این دعوت را پذیرفتم و آن را نه. این بازی دیگری است، از جنسی دیگر.
۲- من مثال نقض زنده و در دسترسی هستم برای بعضی از ویژگی ها که زنانه شان میدانند و فکر میکنند که بهره مردان از آن ها چیزی نزدیک یه صفر است. یکی از این ویژگی ها حساس بودن غدد اشکی است یا آن چه میگوییم "طرف اشکش دم مشکش است"! دوستان نزدیک ترم میدانند که راحت گریه میکنم و آن سوزش های ناگهانی بینی را که به پر شدن چشمخانه منتهی میشود، بسیار تجربه کرده ام. جالب ترین و تعجب برانگیز ترین آن شاید پس از دیدن فیلم کافه ستاره بود. باور کنید آن چنان گریه امانم را بریده بود که از سینمای عصر جدید تا تقاطع خیابانهای وصال و انقلاب را بی وقفه گریستم و جالب بود که خودم هم دقیقا نمیدانستم برای چه! تقریبا مطمئنم هیچ دختری با دیدن آن صحنه ها این قدر منقلب نشده و نگریسته بود که من...
شاید شنیدن تجربه هایی این چنین در بالا بردن قدرت تحلیل مسائل مربوط به جنس و جنسیت و نقش محیط زندگی در شکل یافتن آن ها یاریمان دهد و کمکمان کند که در بحث های مختلف مثال های فراوانی بیاوریم جهت زیر سوال بردن باور عمومی. ممنونم از مهسا برای ابتکارش و امیدوارم دوستان دیگرم هم در کامل کردن این پنچ گانه کمکمان کنند.
پی نوشت: مهسا میگفت از خوانندگان اینجا هم بخواهیم که در این بازی نقش های زنانه و مردانه شرکت کنند و تجربه هایشان را بنویسند. شرکت میکنید؟ داوطلبانه است و دعوت نمی خواهد.

